به نام خدا
یکی از شعرهای استخوان دار و جالب 1 ثالث در دفتر شعری آخر شاهنامه: میراث است. شعری که مضامین بسیار زیادی را دور می زند. از متن و نقد و همه این بحث ها و فضولیها که بگذریم؛ خوانش بسیار زنده و جالب و پرمایه این شعر توسط خود شاعر است. وقتی کلمات را ادا می کند/ حتما این حس به همه دست می دهد که به این کلمات رسیده ، درک کرده و آنها را چشیده است. اخوان را دوست دارم با تمام وجود. قرائت شعر را باید از خود شاعر شنید تا بسیار از مفاهیم باخوانش خود او درک و روشن شود.
ميراث - از دفتر شعر --آخر شاهنامه
پوستيني كهنه دارم من
يادگاري ژنده پير از روزگاراني غبار آلود
سالخوردي جاودان مانند
مانده ميراث از نياكانم مرا ، اين روزگار آلود
جز پدرم آيا كسي را مي شناسم من
كز نياكانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومي كه ذرات شرف در خانه ي خونشان
كرده جا را بهر هر چيز دگر ، حتي براي آدميت ، تنگ
خنده دارد از نايكاني سخن گفتن ، كه من گفتم
جز پدرم آري
من نياي ديگري نشناختم هرگز
نيز او چون من سخن مي گفت
همچنين دنبال كن تا آن پدر جدم
كاندر اخم جنگلي ، خميازه ي كوهي
روز و شب مي گشت ، يا مي خفت
اين دبير گيج و گول و كوردل : تاريخ
تا مذهب دفترش را گاهگه مي خواست
با پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايد
رعشه مي افتادش اندر دست
در بنان درفشانش كلك شيرين سلك مي لرزيد
حبرش اندر محبر پر ليقه چون سنگ سيه مي بست
زانكه فرياد امير عادلي چون رعد بر مي خاست
"هان، كجايي ، اي عموي مهربان! بنويس
ماه نو را دوش ما، با چاكران، در نيمه شب ديديم
ماديان سرخ يال ما سه كرت تا سحر زاييد
در كدامين عهد بوده ست اينچنين، يا آنچنان، بنويس"
ليك هيچت غم مباد از اين
اي عموي مهربان، تاريخ
پوستيني كهنه دارم من كه ميگويد
از نياكانم برايم داستان، تاريخ
من يقين دارم كه در رگهاي من خون رسولي يا امامي نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهاي نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت
كاندرين بي فخر بودنها گناهي نيست
پوستيني كهنه دارم من
سالخوردي جاودان مانند
مرده ريگي داستانگوي از نياكانم، كه شب تا روز
گويدم چون و نگويد چند
سالها زين پيشتر در ساحل پر حاصل جيحون
بس پدرم از جان و دل كوشيد
تا مگر كاين پوستين را نو كند بنياد
او چنين مي گفت و بودش ياد
داشت كم كم شبكلاه و جبه ي من نو ترك مي شد
كشتگاهم برگ و بر مي داد
ناگهان توفان خشمي با شكوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، ديدم تشنه لب بر ساحل خشك كشفرودم
پوستين كهنهي ديرينه ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان كز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سكنگور و سيه دانه
و آن بآيين حجره زاراني
كانچه بيني در كتاب تحفهي هندي
هر يكي خوابيده او را در يكي خانه
روز رحلت پوستينش را به ما بخشيد
ما پس از او پنج تن بوديم
من بسان كاروانسالارشان بودم
كاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خيزان
تا بدين غايت كه بيني، راه پيموديم
سالها زين پيشتر من نيز
خواستم كاين پوستين را نو كنم بنياد
با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد
"اين مباد ! آن باد"
ناگهان توفان بيرحمي سيه برخاست
پوستيني كهنه دارم من
يادگار از روزگاراني غبار آلود
مانده ميراث از نياكانم مرا، اين روزگار آلود
هاي، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من اين سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد كار
ليك هيچت غم مباد از اين
كو، كدامين جبهي زربفت رنگين ميشناسي تو
كز مرقع پوستين كهنهي من پاكتر باشد؟
با كدامين خلعتش آيا بدل سازم
كه من نه در سودا ضرر باشد؟
لاله جانم... آي دختر جان
همچنانش پاك و دور از رقعهي آلودگان ميدار.
«1 اخوان ثالث»
برچسب:
نویسنده: حمید اسدیپور