خرید بک لینک

همیشه می گفت: دلم می خواهد بمیرم.

همیشه می گفت: مامان از این زندگی خسته شده ام. دلم میخواهد بمیرم.

می نشست برای سگ و گربه، گریه می کرد، چه رسد به آدمها.

می گفتم: فروغ، تو از هر انگشتت یک هنر می بارد. برای چه می نشینی غصه می خوری؟

می گفت: مامان جان، کاش من نه خوشگل بودم نه هنر داشتم، فقط خوشبخت بودم.

برچسب: نویسنده: حمید اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 8 آبان 1398 ساعت: 11:16

صفحه بندی