مهدی غفاری

متن مرتبط با «بند» در سایت مهدی غفاری نوشته شده است

جریان پشه بند/ دلخوشی های من/ هر چه خوردیم از خودی بود.

  • نیلوبلاگ

    یک نفر در مسجد ما هست که با هم سلام علیکی داریم. نزدیک 50 سال از من بزرگتر است و موهایش سفید شده. نا سلامتی کشتی گیر هم بوده. یک روزی از روزهای ابتدای تابستان، بنده به اتفاق منزل دور میدان ایشان را دیدیم که داشت توری های مخصوص پنجره می فروخت. دلم سوخت که پیرمرد در حال فروش و به دست آوردن رزق حلال است. در همین چند ثانیه یاد روزگار برباد رفته افتادم. حدود 20 سال پیش. وقتی با فردین و عموی خدا بیامرز می رفتیم زیر پشه بند. توی روستا. چقدر آسمان نزدیک بود. تمام ستاره ها را با فردین می شمردیم و ستاره های که در آسمان حرکت می کردند را دنبال می کردیم. به عمو میگفتم چرا این ستاره ها راه می روند. عمو میگ...

    ادامه مطلب